رز سوخته

دلم تنگ است

دلم برای این فضا تنگ شده بود. البته خیلی وقته که دلم تنگ شده ولی امروز انقدر دلم گرفته بود که احساس کردم شاید نوشتن در این وبلاگ حالم و بهتر کنه. بیشتر از این که شادی هایم در این وبلاگ جای داشته باشه غم هایم را بر آن نقش بستم.  هوا هم با دلم من همخوانی دارد فقط فرق ما با هم این است که او بغضش را با صدای بلند می شکند و اشک هایش را روانه می کند و من باید همچنان با این بغض لعنتی سروکله بزنم.

روزگار غریبی است نازنین

   + رز ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/۱/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

فراغ در راه هدف

به جرم نوشتن از امید و ایمان وبلاگی که سه سال در آن می نوشتم فیلتر شد. دل کندن از اینجا سخت است اما وقتی به هدف فکر می کنم گویا هیچ چیز را از دست ندادم. زینب فراغ برادر را به جان خریدتا اسلام و ایمان حفظ شود. تا آزادگی و انسانیت دوباره زنده شود. مگر من شیعه نیستم. مگر من بارها زینب را فریاد نزدم پس چرا فیلتر شدن یا وبلاگ باید من را اندوهگین کند؟

هیچ کس نمی توان لبخند را از لبان من و امید را از قلبم بدزد

   + رز ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

به امید باز می گردیم

کارم شده بود نماز خواندن و قران خواندن. بعضی اوقات هم به امام زاده می رفتم. در خودم فرو رفته بودم. حوصله هیچ کتابی را نداشتم به خصوص از نوع سیاسی. نمی خواستم با هیچ کس درد و دل کنم الا مادرم که نبود. نمی خواستم اما کسی بفهمد انقدر غمگینم مخصوصا اهل خانه. نا امیدی در من کم کم رسوخ کرده بود. دغدغه های زندگی خصوصی ام باعث شده بود به دیگر دغدغه هایم محلی نگذارم.

حتی اینترنت و و بلاگ ها برای جذابیت قدیم را نداشت. وقتی وبلاگ نویس ها یا نمی نویسند یا دستگیر می شوند و یا وبلاگشان فیلتر می شود با چه ذوق شوقی به فضای نت بیایم؟

در همین گیر و داد روزنامه اعتماد هم توقیف شد. روزنامه اعتماد را نمی خواندم. اما دیدن این روزنامه در کیوسک روزنامه فروشی کمی دلگرمی  برایمان بود که رسانه ای هر چند محدود هنوز در اختیارمان هست. توقیف شدن اعتماد قابل پیش بینی بود. در حکومتی که تنها  بسنده  به استفاده از لفظ دموکراسی می کنند برای حفظ حیات خود حاظر هستند هر صدایی را خفه کنند. اظهارات آرمین را که شنیدم عصبانی شدم. کاش در قبال این عمالشان کمی سکوت می کرند. اما گویا هرچه انسان خار تر باشد پر حرف تر است.

بهر حال من هم جز افرادی شده بودم که ترجیح دادم فکرم را کمتر مشغول سیاست بکنم. دیگران بسازند ما نیز استفاده می کنیم. و همه این ها ناشی از رسوخ نا امیدی در من بود که هدف دیکتاتوران زمانه است. خواندن کتاب یک عاشقانه آرام  امید را به من یاداوری کرد. زمانی که عکس دسته جمعی اعضای روزنامه اعتماد را دیدم تلنگر خوردم. نگاه ها پر امید بود. لبخند در لب ها هنوز ادامه داشت. درست است اتفاقات ناگواری در این هشت ماه افتاد اما بهترین اتفاق این بود که ما به آینده امیدوار شدیم. ما از این روزمرگی در امیدیم. ما به وجود خود ایمان اوردیم و فهمیدیم این ماییم که باید سرنوشت وطن را رقم بزنیم. الان وقتی برای گوشته نشینی و ناامیدی نیست. الان زمانه ، زمانه برخاستن است.

........................................................

خدایا هر چند از ١١ اسفند می گذرد اما تو را سپاس می گویم به خاطر هدیه ای که در این روز به وطنم اعطا کردی. به حرمت نجابتت همه رسانه می شویم

قطعه ای از کتاب یک عاشقانه آرام در ادامه مطلب

ادامه مطلب
   + رز ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

طعم هل

روی کاناپه لم دادم. سی دی لاست و می گذارم. بابا می گه می خواد فیلم ببینه. بدون هیچ اعتراضی به سمت اتاقم می رم و به سمت خواب هجوم می برم. چشام و که باز می کنم هوا تاریک شده. ساعت هشت شب هست. ناگهان می فهمم مسئولیت ها به گردن منه و هیچ کاری انجام ندادم. ظرف های کثیف و جمع می کنم شروع می کنم به ظرف شستن. آب و می ذارم جوش بیاد. این طور که معلومه شام خوردند. با وسواس لکه های چایی و غذا رو پاک می کنم.آب جوش اومده. چایی دم می کنم و یک دونه هل توش می ندازم. قهوه فعلا ممنوعه. تو این فضای مضطرب قهوه بدترین نوشیدنی هست . ولی با دیدن قیافه مصطفی براش قهوه درست می کنم. مثل همیشه کلی درس نخونده داره. توی فنجون زیبا قهوه رو می ریزم . براش شیر هم می ذارم. بهش می گم بدون شیر زیادی غلیظ هست. نگاش شاد شده. برای بابا گل گاو زبون دم می کنم.  به جای اینکه بابا من و آروم کنه منم که باید بهش بگم بابای من باور کن اتفاق خاصی نیفتاده. هر چی تو بگی همونه. گل گاو زبون دم شده رو با  نبات و تشریفات به اتاقش می برم. چشم به تلویزیون می افته. انجور که معلومه بابا هیچ فیلمی ندیده. بابا کت شلوارش و برای اتو گذاشته. بارها بهش گفتیم کت شلوارت و بده خشویی. اما بعضی اوقات دوست داره اهل خونه براش اتو کنند. تمام سعیم و  می کنم خوب اتو شه. خونه رو مرتب می کنم. فقط جارو می مونه که می ذارمش برای فردا.

چایی برای خودم می ریزم با طعم هل. سعی می کنم طوری چاییم و بنوشم که از طعمش لذت کامل و ببرم. دوباره رو به خدا می کنم و به جدم قسمش می دم زودتر این روزهای پر استرس و خاتمه بده. نمی دونم تو کارش چه حکمتی که تو اوج استرس مامان باید بره مسافرت. دلم  فضای امام زاده صالح و  می خواد.

هدفن و می ذارم روی گوش هام

وای که انتظار می کشه من و

دل بیقرار می کشه من و

..........

 

   + رز ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٦
    پيام هاي ديگران ()

فاطمه جان فاطمه من

چایی ها را می اورم  و روی سکوی کنار بوفه می گذارم. دستم می سوزد. بوفه شلوغ و کثیف است. ما نیز به این سکو اکتفا می کنیم. سمیرا عصبانی است.  هر چند دقیقه یک بار به او  توصیه می شود که از حقش بگذر و فداکاری کند. اما او حاظر نیست قدمی عقب بگذارد. به او می گویم گذشتن از حق ظلم است نه تنها ظلم به خودت این عمل باعث ظالم پروری می شود و تو باعث ظلم های بعدی می شوی. که بارها ما چنین کردیم و حالا توقع داریم به جرم اعتراض به عملکرد آقایون توبیخ نشوییم.

ناگهان اما چهره ای آشنا پدیدار می شود. چهرای که از آشناترین اشنایان است اما مدت ها ست غایب است. نوعی غیبت اجباری از جمع دوستان و کلاس درس  و خانواده.

او نیز ما را  می بیند. گویا او مصطفی است که مدت ها ندیده امش. چشم هایش حالت چشم های مصطفی را دارد. قلبم تیر می کشد. هنوز نجابت در چشمانش موج می زند. هنوز لبخند هایش ریز است. من و سمیرا مرتب از او می پرسیم خودت خوب هستی. سخت که نگذشت.

گروهی ازبچه های دیگر هم به ما اضافه می شوند. من اما فقط بغض کردم و نگاهش می کنم. او می گوید فاطمه  در این مدت خیلی سختی کشید.

فاطمه فاطمه فاطمه

گویا نام بیشتر دخترکان ایران زمین فاطمه است.

فاطمه هایی که فقط منتظرند. منتظر بازگشت همسرانی که مدت کوتاهی از عقد دل هایشان نگذشته است.

فاطمه هایی که در گوشه تنهایی خود می گریند اما اگر زمانی بتوانند محبوب اسیر خود را ملاقات کنند با کلام دل به او می گویند طاقت بیار امیدوار باش. پایان شب سیه سپید است.

فاطمه هایی که برای از دست دادن عزیز خود مویه می کنند اما تن به سیاهی نمی دهند.

فاطمه هایی که هر روز انها هراسی است برای از دست دادن دوست دیگر.

فاطمه جان فاطمه عزیز اما امروز تو پناهگاه آزاد مردانی.  پس تو نیز طاقت بیار.

   + رز ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۳
    پيام هاي ديگران ()

روزها کم نظیر

این روزها روزهای جالبی هستند. کم یاب و کم نظیر. پر از اتفاق های ریز و درشت.

این روها نمی دانم باید بخندم یا گریه کنم. این روزها استرس خنده را از لبان من محو می کند.

این روز ها من به مانند هستی هستم. هستی سیمین دانشور. هستی ساربان سرگردان. با وجود تفاوت های زیاد تشابهات  هم غوغا می کند. غصه می خورم که چرا در نوجوانی این رمان را خوانده ام.

حرف در دل زیاد دارم اما کنون مجال حرف زدن و درد دل کردن نیست.

شاید زمانی از این روزها نوشتم.

...............................

با یک عالمه نذر و نیاز مشهد رفتم. وقتی مجتبی آزاد شد فهمیدم امام رضا هوامون و داره .وقتی تو خواب پیامش بهم رسوند گفتم یا امام رضا می شه تو تایید بکنی و من بگم نه.

   + رز ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

زیر پل کالج نشستم و سخت گریستم

اشک ها امان از من و مصطفی بریده است. گوله گوله اشک از چشم هایمان سرازیر است. چادرم را بر روی صورتم می کشم شاید اشک ها کم تر شود. صدایی در گوشم است.

ما جنبش سبزیم و عزادار حسینیم

تصویری در جلوی چشمم رژه می رود.پیرزنی پرچم سبزی را بلند کرده. چوب پرچم بلند است و حتما سنگین. برای بلند کردن این پرچم اندوه مادرانه بس است.

...........

دنبال بهانه ام. از صیح دنبال بهانه م. همه جا را می گردم. پیدایش می کنم.از شدت گریه حالم بد می شود. همه مات و مبهوت نگاهم می کنند. گویا نمی دانند فردا اربعین است.

 

   + رز ; ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

قلب مقاوم

نفسم بالا نمی یاد. قلبم درد گرفته. وحشت وجودم را گرفته است. اما نه گویا هنوز وقت برای نفس کشیدن هست.

تو نیستی. ای وای بر هست هایی که نیستند.

نمی دانم حتی تو کیستی. وجودت شامل هزاران نفر از انسان هایی است که منتظران در انتظار آنان روز شماری می کنند.

قلبم درد می گیرد و دیگران نمی دانند قلب من کم تحمل شده است. قلب من جای خالی تو را در انجمن تاب نمی آورد. قلب من نوشته های تو را در وبلاگت می جوید. قلب من هر روز صبح برای خرید روزنامه های توقیف شده به کیوسک روزنامه فروشی می رود. قلب من فریاد های عدلت جویانه تو  را در قبال این همه ظلم گم کرده است.

قلب من به فکر آفتابی است که شاید هر روز صبح بر صورت تو بتابد. و به فکر حرف های تحقیر آمیزی که اگرچه به تو زده می شود اما نجابت و پاکی تو گوینده را له می کند.

اگر چه تو نیستی تا درس مقاوت را به من بیاموزی اما نگران نباش  امام حسین دیشب به خوابم آمد. و از دیشب گویا قلب من آرامش پیدا کرد.

   + رز ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

خاطرات برفی

دلم تنگ شده برای تک تک دعاهام از شب تا صبح. خدایا برف بیاد فردا تعطیل شه. خدایا برف بیاد با مصطفی آدم برفی درست کنیم. خدایا اگر برف بیاد١٠٠ تا صلوات می فرستم. خدایا اگر برف بیاد قول می دم برای پرنده ها نون خشک بریزم.

دلم برای اون روز تعطیلی که همش صرف برف بازی می شد تنگ شده. دلم برای دختری تنگ شده که یک گلوله برفی تو صورتش خورده و از خشم قرمز شده.

دلم برای صدای مرد پارو زن تنگ شده.خیلی وقته دیگه صداش نمی یاد.

دلم تنگ شده برای روز هایی که تو حیاط دبیرستان دندونام از سرما بهم می خورد و ناگهان دوستی من و  که از سرما مسخ شده بودم به راحتی تو برف ها هل می داد و من هم بدون هیچ استقامتی می افتادم.

دلم تنگ شده برای روزهایی که باید از مدرسه تا خونه می یومدیم. پاهامون تو برف ها فرو می رفت. دستاهمون یخ می زد و بی حس می شد.صورتامون قرمز می شد.

دلم تنگ شده برای روز های بعد از بارندگی وقتی یخ بندون می شد و اگر کمی حواس پرتی می کردیم با سر نقش زمین می شدیم. و عجب صحنه ای رو خلق می کردیم.کلی باعث تفریح ملت می شدیم.

دلم تنگ شده برای سر سره سواری روی اون تپه برفی با تیوپ. انقدر شیب داشت که احساس می کردم الان قلبم می ایسته و ناگهان به یک پسر بچه که سر راهم اومده بود برخورد می کردم و دوتامون واژگون می شدیم و ناگهان تو ..، حوصله نوشتن از تو رو ندارم.

 دلم تنگ شده برای   اون روز برفی وقتی افتادم تو چاله آب. چقدر خندیدیم و چقدر بهمون خندیدند.

دلم تنگ شده برای بستنی خوردن تو روزهای برفی.

دلم تنگ شده برای صدای قدم زدن توی برف.

دلم تنگ شده برای نشستن برف روی موهام.

خدایا به خاطر دل تنگ منم شده برکتت و بیشتر کن و بذار این برف روی زمین بشینه. برف روی زمین بشینه و من از پنجره به بیرون نگاه کنم و همچنان خاطرات و مرور کنم.

 ....................................................................................................................

ترسیدم اگر امروز  این پست و  منتشر نکنم تا زمستون  سال دیگه مجبور شم تو بایگانی نوشته هام نگهش دارم.

این هم یک آهنگ برفی

   + رز ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۱۱/٩
    پيام هاي ديگران ()

دغدغه های من

تلفن زنگ می زنه. ثنا با ناز  عجیبی بهم می گه بیا خونه ما گیگه. و من دلم ضعف می ره. به خالم می گم به همه این جمله رو می گه. می گه نه. دوباره سرما خورده. بهش می گم تو با خودت چه می کنی. می گه بدنم ضعیف شده. می گه بیا دلم برات تنگ شده. تنهایی و تو صداش حس می کنم.

مامان نیاز به کسی داره که بتونه درکش کنه. غم های ناگفته زیادی داره. دوست داره من کنارش باشم تا حتی الکی هم شده دعوام کنه. وقتی کنارشم باید صبور باشم تا شاید کمی آروم بشه. تا شاید استرس ها کمی کمتر بشه. هر وقت دردل می کنه اول سخنش اینه خدا می خواد من و امتحان کنه.

بابا خیلی عوض شده.گوشه گیر شده. مثل قدیم تو خونه اقتدار نداره و این جگر من و آتیش می زنه.کاش مثل قدیم وقتی عکس مهندس موسوی رو روی دسکتاپ می دید دعوام می کرد اما الان بیشتر سکوت می کنه.

امتحان ها برگزار می شه و جای دوستان همچنان خالی هست. نمی شه این جای خالی و نادیده گرفت.دل هممون یک جورایی گرفته.

بعد از امتحان ها یک عالمه کار عقب مونده دارم که این باعث می شه سفر مشهدم باز هم عقب بیفته. کنکور هم نزدیک هست و من در واقع هیچی نخوندم.

همه این ها رو مقدمه گفتم تا بگم سرم خیلی شلوغه و بیشتر از این که دغدغه خودم و زندگی فردی خودم و داشته باشم نگران دیگران هستم. اصلا این روزها همیشه نگران هستم. نگران همه.

و اما حرف اصلی : یک مدت وبلاگ نویسی و کنار می گذارم. نمی دونم این مدت طولانی هست یا کوتاه. فقط می دونم باید مدتی از این فضا دور باشم.برام مطمئنا خیلی مفیده

برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم

اگر از مقصدم پرسی بدان راه رها جستم

   + رز ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢۸
    پيام هاي ديگران ()